خرید بک لینک

درباره سایت

کاشکی بامن بودی

وبلاگ فرهاد ، که با همکاری شیرین بانو تهیه شده ، در نظر داریم خاطرات روز مره خودمونو توش بنویسیم. امیدوارم مورد توجه شما عزیزان واقع بشه .

امکانات وب

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻠﺦ ﻧﯿﺴﺖ !!... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻧﺖﻫﺎﯼ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ، ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ !... ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺩﻟﻨﻮﺍﺯ، ﮔﺎﻫﯽ ﺳﺨﺖ ﻭ ﺧﺸﻦ، ﮔﺎﻫﯽ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺭﻗﺺ ﺁﻭﺭ، ﮔﺎﻫﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻏﻢ !!... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ...

برچسب: نویسنده: فرهاد و شیرین تاريخ: سه شنبه 16 / 7 ساعت: 4:50

ﺭﻓــــــــــــﺖ؟ ﺑــــــــــﻪ ﺳـﻼﻣــــــــــﺕ ! ﻣــــــﻦ ﺧـــﺪﺍ ﻧــﯿــﺴﺘــﻢ ﮐــــــﻪ ﺑــﮕــﻮﯾــﻤــــــــ : ﺻــــﺪ ﺑـــــﺎﺭ ﺍﮔـــﺮ ﺗـــﻮﺑﻪ ﺷـﮑﺴـﺘـﯽ ﺑـــﺎﺯ ﺁﯼ ..... ﺁﻧــــــﮑﻪ ﺭﻓـــــــﺖ ﺑــــــــﻪ ﺣـــﺮﻣﺖ ﺁﻧــﭽــﻪ ﺑـــﺎ ﺧـــﻮﺩ ﺑـــــﺮﺩ ...... ﺣـــــﻖ ﺑـــﺮﮔــﺸــــﺖ ﻧــــــﺪﺍﺭﺩ ..... ﺭﻓـﺘـﻨﺶ ﻣـــﺮﺩﺍﻧـــﻪ ﻧــﺒــﻮﺩ ....... ﻻﺍﻗـــﻞ ﻣـــــــــــﺮﺩ ﺑــﺎﺷـﺪ ﺑــــﺮ ﻧــــــــﮕــﺮﺩﺩ .......

برچسب: نویسنده: فرهاد و شیرین تاريخ: سه شنبه 16 / 7 ساعت: 4:42

♥ گاهی باید بی رحم بود… نه با دوست… نه با دشمن… بلکه با خودت… و چه بزرگت میکند آن سیلی که خودت میخوابانی بر صورتت…

برچسب: نویسنده: فرهاد و شیرین تاريخ: سه شنبه 16 / 7 ساعت: 4:38

تو دنیای به این بزرگی ، میون اون همه آدم ، بی کسی چه معنایی میتونه داشته باشه ؟ اصلا چرا باید تنها باشی ؟ خودمو میگم ! وقتی که بهم کم محلی میکنی ! وقتی تحویلم نمی گیری ! میدونی حس می کنیم که به تاریخ گذشته ام ...

برچسب: نویسنده: فرهاد و شیرین تاريخ: سه شنبه 16 / 7 ساعت: 4:35

سلام : حالت چطوره ، خوبی ؟ * خدا رو شکر بد نیستم . دیروز چت بود ؟ سر حال نبودی ، سر کلاس استاد هواست پرت بود . * مگه مریم بهت نگفت ؟ چی باید میگفت ؟ اصلان چرا باید از مریم بشنوم ؟ غریبه ام مگه ! * غریبه نیستی .... ولی .... ولی چی ؟ * حقیقتش دیروز برام خواستگار اومده بود . خوب این کجاش ناراحتی داره ؟ * آخه من برا آینده برنامه های زیادی دارم ، نمی خوام از الان دست و پام بسته بشه ... می گم یارو طاسه ؟ اگه طاسه ، پولداره ...! اوکی بده برو حالشو ببر ...! * تو هم وقت گیر آوردی تو این هیرو بیری ، هی سر به سرم می زاری ها ...؟ بی شوخی اگه طرف مرد زندگی باشه وسرد وگرم روزگار رو چشیده ردش نکن... * فرهاد جون ... حیفه با این استعدادی که من دارم و علاقه ای که به تحصیل علم ودانش ، از الان خودمو اسیر زندگی خانوادگی کنم ... شیرین خانم ... تو این زمونه شوهر خوب کم گیر میاد ، یا معتادن یا هوسران و یا بچه مامانی ... تازه رو من یکی هم حساب نکن که نیستم...! * خیلی هم دلت بخواد ، اگه دق کنی هم حاضر نیستم تو رو به همسری انتخاب کنم ...آینده برام مهمتر از این حرفاست ... تازه مگه آدم قحطیه...؟!!!

برچسب: نویسنده: فرهاد و شیرین تاريخ: سه شنبه 16 / 7 ساعت: 4:31

هنوز به چند قدمی فرهاد نرسیده بودم... که یهو صدای چیزی که با سرعت به طرفم می اومد رو شنیدم .عین موشک صوت میکشید

برچسب: نویسنده: فرهاد و شیرین تاريخ: سه شنبه 16 / 7 ساعت: 3:34

فرهاد بی توجه به حرفهای مامان سیب گنده ایی رو که در دست داشت گاز میزد، بطرف فرهاد رفتم تا سیب رو گرفته بشورم.

برچسب: نویسنده: فرهاد و شیرین تاريخ: سه شنبه 16 / 7 ساعت: 3:35

مامان از داخل آشپزخونه داد زد آهای ذلیل شده هزار بار گفتم،میوه ها رو نشسته نخور. اما فرهاد گوشش به این حرفا بدهکار نبود.

برچسب: نویسنده: فرهاد و شیرین تاريخ: سه شنبه 16 / 7 ساعت: 3:41

آنچه که هستی هدیه خداوند به توست وآنچه خواهی شد هدیه تو به خداوند است، پس بی نظیر باش...

برچسب: نویسنده: فرهاد و شیرین تاريخ: سه شنبه 16 / 7 ساعت: 3:48

بودنت را دوست دارم...وقتی مرا در بر میگیری و به آغوشت سفت می فشاری وادارم می کنی که به هیچ کس فکر نکنم جز تو !!!

برچسب: نویسنده: فرهاد و شیرین تاريخ: سه شنبه 16 / 7 ساعت: 4:13

دیروز چت بود؟ نکنه دیونه شدی وما خبر نداشتیم، آبرومو بردی ! دختر داییم پیله کرده بود که پسره این کارا رو برا تو میکنه (یعنی من)... بهش گفتم: یارو دیونس به من چه؟...هاج و واج نیگام کردو پرسید: میشناسیش ؟!! گفتم آره بچه محله! دختر دایی دوباره پرسید: خبریه؟ گفتم: یه تختش کمه....!!!

برچسب: نویسنده: فرهاد و شیرین تاريخ: سه شنبه 16 / 7 ساعت: 3:56

دردما را نیست درمان الغیاث... هجر مارا نیست پایان الغیاث...

برچسب: نویسنده: فرهاد و شیرین تاريخ: سه شنبه 16 / 7 ساعت: 3:59

ای که با سلسله زلف دراز آمده ای... فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای

برچسب: نویسنده: فرهاد و شیرین تاريخ: سه شنبه 16 / 7 ساعت: 4:05

شیرین بانو این وبلاگ رو به افتخارشما ایجاد نمودم، که اگر قابل دونستید با من همکاری .

برچسب: نویسنده: فرهاد و شیرین تاريخ: سه شنبه 16 / 7 ساعت: 4:08

کاشکی بامن بودی تا اوج میگرفتم . کاشکی با من بودی تا رؤیاها به حقیقت میپیوست. کاشکی بامن بودی تا خاطرها به فراموشی سپرده نشن.

برچسب: نویسنده: فرهاد و شیرین تاريخ: سه شنبه 16 / 7 ساعت: 4:09

صفحه بندی